|
تقديم به اولين لبخندي كه خشكيد وتقديم
به تمامي دلهاي شكسته ومنتظر وتقديم به تو اي تك ستاره شهر تنهايي من.
امروز هم احساس تنهايي ميکنم،
تنهاي تنها درسرزميني ناآشنا . ميان حقايقي که از آن گريزانم.
دراين هنگام به دنبال کسي
مي گردم تا حرف دلم رابرايش بازگو کنم اما وقتي که از همه کس و همه چيز نااميد
ميشوم به خلوت ترين مکان پناه مي برم
و به دوراز چشم ديگران اشک مي ريزم. اشکهايي که بيان کننده دردهاي دروني ام هستند و
درميان اشکهايم تورا صدا ميزنم و ميخوامت ولي تونيستي عزيزم و فقط ياد توست که به
من آرامش ميده بيا پيشم .امروز بيش از اندازه
به تو محتاجم باورم کن.
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02 4:7 AM توسط سارا و شادی |
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02 4:7 AM توسط سارا و شادی |
شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم. شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند. شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : چرا كه تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟ + نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02 4:6 AM توسط سارا و شادی |
از نگاه به گذر زندگي خسته شدم. چشمانم پر از اشک هاي خشک شده است،اشکي که از تنهايي ريخته مي شود.
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02 4:5 AM توسط سارا و شادی |
امشب در خلوت تنهايي ام آهسته آهسته بي تو گريستم کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند تا بداني که بي تو چه مي کشم . . . کاش قاصدک به تو مي گفت که در غياب تو رودي از اشک به راه انداخته ام . . . و کاش پرنده ي سوخته بالٍ عاشق از جانب من به تو اين پيغام را مي رساند که: اميد و آرزوهايم بي تو آهسته آهسته در حال فروريختن است . . . + نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02 4:5 AM توسط سارا و شادی |
هرصبح طلوع ديگر است بر انتظار فرداهاي من . قاصدك خوش خبرم روزهاست كه نيامده ومن در پشت پنجره ي تنهائي توراميخوانم وخاطراتت را. خواهم ماند تنها در انتظار تو..... چرا نوشتم دربرگ تنهائيم براي تو...نمي دانم ؟.... شايد كه روزي بخوانند بر تو عشق مرا روزي خواهي آمد ،مي دانم . گريان نمي مانم ،خندانم براي ورودت اي عشق + نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02 4:4 AM توسط سارا و شادی |
در صحراي سوزان زندگي؛ اگر تمام رؤياهايم را كركس ها در هم دريدند و خنديدند.. در كوچه باغ هاي ساكت عمر؛ اگر تمام نگاهم را سياهي شب دزديد و آن را به خفاش هاي سرگردان سپرد... در خلوت دل؛ اگر ابرها بر من باريدند و غريدند... اگرجاده ها؛ در افق مه آلود فرداها ناپيدا گشت.. و عشق همچون مرداب؛ دلم را در خود فرو برد و نيست كرد.. ملالي نيست..! بگذار با شادي بياسايند و بگذرانند.. هنوزم مي توانم ؛ از ايوان فرسوده روحم به آسمان خيره شوم مي توانم دستهايم را به پهناي دلم بگشايم.. و نام دوستي را زمزمه مي كنم كه در اين "نزديكيست" ؛ اما روزگار حيله گر آن را در آن دوردست ها نقاشي كرده بود... تا شايد آن را نبينم... + نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02 4:3 AM توسط سارا و شادی |
دوخط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید . آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند . خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی کرد و گفت :
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02 4:2 AM توسط سارا و شادی |
كيسه ي كوچكي چاي تمام عمر دلباخته ي ليوان شد وقتي خدا پنجره عشق رو باز كرد منو ديد ازم پرسيد: امروز چه آرزويي داري؟ گفتم:خدايا!هميشه مواظب كسي باش كه به اين وبلاگ سر مي زنه جيرجيرك به خرس گفت : عاشقت شدم خرس گفت : بعد از شش ماه كه از خواب زمستاني بيدار شدم درباره اش فكر ميكنم خرس وقتي از خواب بيدار شد جيرحيرك رو نديد + نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02 4:2 AM توسط سارا و شادی |
صدای غمگینی مرا فریاد میزند که برخیز فرصتی نداری!!! صدایی از دلم مرا به درون خودم میخواند که خیلی وقت است به خودت نیا ندیشیده ای... او دائم میگوید چرا خودت را فراموش کرده ای؟ دلم برای خودم میسوزد که چه غریبانه در این سکوت محنت بار جلوی آیینه اثرات تنهایی را درچهره خود به نظاره نشسته ام....چشمانی که معصومند. آری...من خودم رادر آیینه دیدم. آیینه که دروغ نمیگوید...او چشمانی را به من نشان داد که پاک بود وروشن + نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02 4:1 AM توسط سارا و شادی |
|
| ||||||